من چیزهای زیادی در این دنیا ندارم. با خودم فکر میکنم این زمان و در این برهه، داشتن، تصاحب یا تملک کدوم یکی از اون چیزهای فراوان و رنگارنگی که ندارم میتونه خوشحالم کنه؟!. به هیچ پاسخ خاصی نمیرسم. با خودم فکر میکنم از دست دادن کدوم یک از همون چیزهای معدودی که دارم میتونه ناراحتم کنه؟!. و باز هم به هیچ پاسخی نمیرسم.

بی تفاوتی، خصلتی بوده که در طول زندگی کم و بیش در خودم داشتمش اما فکر میکنم در هیچ برهه ای از زندگی تا به این اندازه برجسته نبوده. شاید تنها در مقطی از زندگی و در آستانه بیست سالگی مشابه چنین درجه ای از بی تفاوتی رو تجربه کرده بودم و امروز پس از بیست سال و در حالی که چند قدم بیشتر تا چهل سالگی فاصله نیست، مجددا در حال تجربه اون حالات و این بی تفاوتی وحشتناک هستم. انگار که هیچ چیزی نمیتونه کوچکترین انگیزه ای برای برخواستن از خواب ایجاد کنه. هیچ هدفی نیست که ارزش تلاش کردن داشته باشه. از بین تمامی جذابیت های دنیای مدرن، هیچ کدوم نمیتونن تبدیل به یک ((خواسته)) بشن. خواندن یا شنیدن هیچ خبر و اتفاقی از سراسر کره زمین، نه مایه شعف میشه و نه باعث اظهار تاسف. این مدت بارها به یاد شعر ((آخرین فریب)) از نادر نادرپور افتادم. احساس میکنم در اون مقطع از بیست سالگی، زندگی هنوز فریبهای بیشماری برای ایجاد انگیزه، میل و ترغیب به ادامه دادن من داشت. اینبار اما از خودم میپرسم آیا زندگی با چنته ای که خالی تر از همیشه به نظر میرسه میتونه هیچ برگ تازه ای برای فریب مجدد رو کنه؟!

در کجای کوچه گم شد، سکه جوانی ما...

چی می شد شعر سفر، بیت آخرین نداشت...

امروز نه آنم، نه همانم، نه چنانم

زندگی ,ای ,میکنم ,چیزهای ,کدوم ,اون ,فکر میکنم ,و در ,از زندگی ,ای برای ,به هیچ

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تارنمای الجمعه توران توری کاربرد فناوری صفحه ای برای همه چیز خرید و فروش کارتن (مقوا و پلاست) انجمن نجوم هلال نو زرقان Music کتابخانه عمومی فرهنگسرای ولایت استان همدان نوشتنی های زینب آقائی Music AminTanha